تبليغاتX
عشق فقط خدا

صفحه نخست

ايميل من
اين سايت را خانه خود کنيد
اضافه به علاقه مندي ها
طراح قالب

~~~~~~~~~~~~~~

×× لينک دوستان ××

~~~~~~~~~~~~~~

×× جستجو ××


آرشيو

مرداد 1386

تیر 1386


×× آمار وبلاگ ××
آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :

 

مبعث پیام آور مهربانی

 سید المرسلین حضرت محمد(ص)

را به تمام دوستان تبریک و تهنیت می گویم 


 

   صیدم من و صیاد او                                                                  من بنده ام آزاد او

   ویران منم آباد او                                                                     ای داد و ای بی داد  او

                                               حق حق زنم هو هو کنم

                                                  تا ما و من را او کنم

       تا روی دل آنسو کنم                                                        با درد عشقش خو کنم

      هر دم به سویش رو کنم                                                  چون مرغ حق کو کو کنم

                                               حق حق زنم هو هو کنم

                                                  تا ما و من را او کنم

    من قطره او دریای من                                                  من مست و صحرای من

     من بنده او مولای من                                                    من لایم او الای من

                                            حق حق زنم هو هو کنم

                                              تا ما و من  را او کنم

   هوشیار او دیوانه من                                                          شمع است  او پروانه من

   افسونگر او افسانه من                                                      میخانه  او پیمانه من

   من طالب و مطلوب  او                                                       دلداه من محبوب او

                                             حق حق زنم هو هو کنم

                                                 تا ما من را او کنم


شیخ عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء می گوید:

 

      نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬

      آوازی شنید که :« هان بوالحسنو! خواهی که آنچه از تو

      می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»

      شیخ گفت:« بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و

      از کرم تو می بینم با خلق بگویم

     تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟».

 

                  آواز آمد:« نه از تو  نه از من ».

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:2  توسط طاهر حسینی |

سلام به همه دوستان عزیز به  خاطر  چند  نفر می خواهم  مناجات با خدا  داشته باشم و  از شما عزیزان  هم میخواهم  برای انها  دعا  کنید شاید دعای شما قبول  شود

به  خاطر او که گره مشکلاتش  باز  بشه

به خاطر او که در تصادف متاسفانه در کما بسر میبرن

به خاطر اونی که می خواد عمل  بشه براش دعا کنین تا این عمل با موفقیت تموم شه

چرا تو اي شكسته دل خدا خدا نميكني؟    براي درد بي دوا چرا دعا نمي كني؟

خدایا واقعا" نمیدانم اینبار اومدم که ازت چی بخوام
 خیلی خسته ام اما همش به تو ای خدای مهربون امیدوارم
خدایا خودت بهتر میدانی من هرگز در کاری اصرار نمیکنم و میگم هر چی تو بخوای همون میشه
اما اینبار میخوام واسه چند نفردعا کنم فقط میتونم بگم اونا را در پناه خودت نگه دار
من از اون حداقل اینو بهتر می دانم که تا خدا نخواد هیچ چیز اتفاق نمییفته
نه زندگی نه مرگ
خدایا درک اینها رو براش اسان کن

خدایا برای  اونی  که  تو  کماست  و  حالش خوب  نیست عاجزانه درخواست می  کنم حالشا  بهتر  کن و  یکی  دیگه  که  واقعا  محتاج   کمک  توست خدایا به عشق مقدس  قسمت میدم که  او را نا امید از در  خود برنگردان

پروردگار بزرگ ! ای بیدار در خوابهای ما! ای آشکار در پنهان ما! ای خدا ! ای پروردگار!
هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشانها بر وجود لایتناهیت دعا میکنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانک می زنیم بر ما اجابتی کن این دعا را!
خداوندا در چنین شبهائی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم ، ای مطلق وحدت! بر وجودم چیز نا وجودی در عالم ناتوانی در وصفت ، تو را صدا میکند، ای آنکه از درون دل عذاب، آسايش و آرامش را متولد می کنی! ای آنکه و ای خدائی که بر من منت بندگی نهادی و اجازه سجده بر بارگاه ملکوتیت را می دهی ! ای ناز نیازمندی چو من! ای زیبای ساکت من! ای حقیقت خلوت من! ای تفکر وجود من! ای قدرت مطلق! ای صاحب بر امور من!

ای مالک شبهای خسته من! ای مالک روح و جسم من! ای آنکه از هر که بگریزم بر خانه پر امید تو پناه می آورم!
ای حل هر مسئله! ای بیدار در شبهای قدر! ای شنونده دعاهای من ! ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم! ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی! ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم!
ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت! ای موسیقی بی کلام عشق! ای رود زلال روح من! ای خداوند شایسته خداوندی!
تو را به این شبهای عزیز ، تو را به زمزمه های عاشقانه من، تو را به نجوای عاشق با دل تنهایش،

يک نفر دلش شکسته بود
توي ايستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولي دعاي او
دير کرده بود
او خبر نداشت که دعاي کوچکش
توي چار راه آسمان
پشت يک چراغ قرمز شلوغ
گير کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها يکي يکي
از کنار او گذشت
*
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچ کس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پيش از آمدن براي او
دست دوستي تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتنش
کوچه هاي خاکي زمين
جاده هاي کهکشان
سبز شد
*
او از اين طرف، دعا از آن طرف
در ميان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توي دست هم گذاشتند
از صميم قلب گرم گفت و گو شدند
واي که چقدر حرف داشتند
*
برفها کم کم آب مي شود
شب ذره ذره آفتاب مي شود
و دعاي هر کسي رفته رفته توي راه مستجاب مي شود

پروردگارا به من ارامش ده تا بپذیرم انچه را نمیتوانم تغییر دهم . دلیری ده تا تغییر دهم انچه را می توانم تغییر دهم .بینش ده تا تفاوت این دو را درک کنم


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:32  توسط طاهر حسینی |

شمع­ها به آرامي مي­سوختند، فضا به قدري آرام بود که مي­توانستي صحبتهاي آنها را بشنوي

اولي گفت: من صلح هستم!!!! با وجود اين هيچ کس نمي­تواند مرا براي هميشه روشن نگه دارد. من معتقدم که از بين مي­روم. سپس شعله­اش به سرعت کم شد و از بين رفت.

دومي گفت: من ايمان هستم!!!! با اين وجود من هم ناچاراٌ مدتي زيادي روشن نمي­مانم. بنابراين معلوم نيست که چه مدت روشن باشم وقتي صحبتش تمام شد نسيم ملايمي بر آن وزيد و شعله­اش را خاموش کرد.

شمع سوم گفت: من عشق هستم!!!! و آن قدر، قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار مي­گذارند و اهميت مرا درک نمي­کنند آنها حتي عشق ورزيدن به نزديکترين کسانشان را هم فراموش مي­کنند و کمي بعد او هم خاموش شد.

ناگهان.........

کودکي وارد اتاق شد و شمع­هاي خاموش را ديد و گفت:

چرا خاموش شده­ايد ؟ قرار بود شما تا ابد بمانيد و با گفتن اين جمله شروع کرد به گريه کردن.

سپس شمع چهارم گفت: نترس تا زماني که من روشن هستم، مي توانيم شمع­هاي ديگر را دوباره روشن کنيم. من اميد هستم!

کودک با چشمهاي درخشان شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر را روشن کرد.

چه خوب است که شعله اميد هرگز در زندگيمان خاموش نشود.

هر يک از ما مي توانيم اميد، ايمان، صلح و عشق را حفظ و نگهداري کنيم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:35  توسط طاهر حسینی |

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد.

وقت من ابدي است.

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

چه چيزي بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

خدا پاسخ داد...

اينکه آنان از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند.

عجله دارند که زودتربزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي خود را مي خورند.

اين که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموش شان مي شود آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي مي کنن و نه در حال.

اينکه چنان زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم.

بعد پرسيدم...

به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد...

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما مي توان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوست شان داريم ايجاد کنيم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند که احساس شان را ابراز کنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست که ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

هميشه

2

 

 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:2  توسط طاهر حسینی

 

يا رحمان و يا رحيم

................................

شما هنگام سختی دعا می کنید .

و در هنگام فقر زبان به نیایش می گشایید.

کاش در روزگار نعمت و شادی نیز دعا می کردید.

زیرا حقیقت دعا جز این نیست که شما

هستی خویش را در اثیر آسمانی و اکسیر زندگی گسترش می دهید.

وقتی دعا می کنید شما به معراج می روید .

پس بگذارید زیارت نامرئی شما از این معبد به خاطر چیزی

جز وجد و شادی و همراز شدن با جان جهان نباشد.

همین که به حریم این معبد پنهان وارد شوید شما را کافی است.

من نمی توانم شما را دعایی بیاموزم

و کلماتی تعلیم کنم که بدان خدا را نیایش کنید.

خداوند به کلمات شما گوش نخواهد کرد

مگر آن کلمات را خود بر زبان شما جاری کند.

ای پروردگار ما- ما نمی توانیم چیزی از تو بخواهیم-

زیرا تو نیاز های ما را نیک می دانی

پیش از آنکه نیاز ها در ما زاده شود.

نیاز حقیقی ما تویی ...

و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی ...

همه ي آرزوهای ما را برآورده کرده ای 

(جبران خلیل جبران)

بار الها !

بار الها !

از تو مي خواهم كه بگشايي در لطف و صفا را

از تو مي خواهم ببخشايي گناه مردم صاحب خطا را

مگر من چه كردم؟ كه دنياي دردم

در اين واپسين شام هستي

خدايا گواهي ، نكردم گناهي

به جز ذكر يكتا پرستي

........................

ز روي تمنا در بسته بگشا..... خدايا

اگر ديدي از ما خطايي خدايا.... ببخشا

در بسته بگشا به رويم خدايا

تو كه مالك اين زميني

كه در خود شكستم دري را كه بستم

در اين شام غربت نشيني

.......................

به غربت غم و درد تنهايي ، گسسته همه تارو پودم

نمانده اگر صبح فردايي ، به اين تيره شام وجودم

خدايا چرا بازي سرنوشت ، چنين روزگاري به پايم نوشت؟

من خاكي از خاك مينو سرشت ، رسيدم به دوزخ به جاي بهشت

خدايا از اين غم رهايم كن

تو صبر خدايي عطايم كن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 19:25  توسط طاهر حسینی

هوالحی
 
سرنوشت یعنی آنچه بکاری همان بدروی.
سرنوشت یعنی در جهت رضای حاکم حی آسمان حرکت کردن؛ در مسیر
رودخانه ی الهی شنا کردن؛ از قوانین آسمان تبعیت کردن.سرنوشت یعنی همانی که در بند آنی .  سرنوشت یعنی همانی که تسلیم آنی ؛ همانی که درباره ی خودت و جهان اطرافت می اندیشی ؛ می گویی و یا بر اساس آن عمل می کنی .
سرنوشت یعنی آنچه به آن توجه می کنی .سرنوشت یعنی شناخت من ؛ آنچه از آن رخواستی و آنچه به آن باز می گردی و شناخت من یعنی شناخت او (حاکم حی آسمان)
 پس سرنوشت یعنی سفری از من به سوی او یعنی یکی دیدن و یکی گفتن و یکی جستن . سرنوشت یعنی از نو نوشتن و از نو نوشتن یعنی تازه بودن ؛ در لحظه بودن یعنی نو به نو متعالی اندیشیدن ؛ به گذشته عادت نکردن و به آینده نچسبیدن .
سرنوشت یعنی نوشت خدا را از سر خواندن ؛ سرنوشت یعنی در راه نوشت خدا سر و دل باختن ؛
سرنوشت یعنی مکتوب را تازه نگریستن و دوباره نوشتن و دوباره سرشتن ؛ پایان نداشتن
 
 


سرنوشت یعنی هر آنچه در هستی رخ میدهد
درجهت خیر و صلاح من است
 


بهشت آنجاست که به حضور خدای حی آگاهی .
بهشت آنجاست که ساده می نگری ؛
ساده می شنوی و ساده می نمایی .
ساده باشیداما ساده لوح نباشید.
بهشت آنجاست که درگیر فلسفه و منطق نیستی.
 بهشت آنجاست که از بین میلیاردها عدد تنها یک را می پذیری وبه یک عمل می کنی .  بهشت یعنی از دست هشتن ؛رها بودن ؛ رها کردن و به ره آمدن زیرا آنان که به ره آیند به رهایی می رسند
بهشت آنجاست که در حال زیست می کنی آنجا که بی حال نیستی . 
بهشت آنجاست که سرت رابالا می گیری و می بینی که خداهست
 
 
+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 18:35  توسط طاهر حسینی

کاش میشد تا خدا پرواز کرد   

                    پای دل از بند دنیا باز کرد                    

کاش میشد از تعلق شد رها

بال زد همچون کبوتر در هوا

 

کاش میشد  این دلم دریا شود

باز عشقی اندر او پیدا شود

کاش میشد عاشقی دیوانه شد

گرد شمع یار چون پروانه شد

 

کاش میشد جان ز تن بیرون شود

چشم از هجران او پر خون شود

کاش میشد از خدا غافل نبود

کاش در افکار بی حاصل نبود

 

کاش میشد بر شیاطین چیره شد

تا رها از بند با این شیوه شد

کاش دستم را بگیرد توی دست

تا شوم از دست او من مست مست

 

        کاش میشد مست باشم تا ابد        

سر بر آرم دست افشان از لحد

کاش میشد تا که در روز جزا

شاد باشم از عمل پیش خدا

 

کاش میشد یک نفس دیدار یار

تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار

کاش میشد با خدا شد همنشین

   جنت و دوزخ ؛ یا اندر زمین   

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:55  توسط طاهر حسینی

 
 
هوالحی القیوم
 
قصه من قصه تو قصه ما همه
قصه ی او
و من مسافرم ای بادهای همواره مرا به وسعت تشکیل برگها ببریدامشب با تو وعده ای دیگر دارم و قصه ی نابی دیگرامشب با تو معراج خواهم کرد و میلاد اقتدار خداوندگار خدایمان ارمغان این عروج خواهد بود .
ضیافت امشب را بخاطر بسپار تویی که دوست دارمت و هزاران سال است
چون او مشتاقانه انتظارت را می کشیدم و در پی ات بودم . بیا و کنارم بنشین غریبه ای نیست منم و خدا و شمع و این بغض بیقرار . کفشهایم را کنار در گذاشته ام
چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بسته ام و چشمانم از حادثه ی عشق تر است
 
در ازل پرتو عشقت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
 
باید امشب بروم مقصدم دوری در همین نزدیکی است . مردم بالا دست گفتند پشت دریاها شهری است شهری از جنس خدا نور روشنی آینه
راستی امشب جشن هزار سالگی ام بود و هنوز تا پایان قصه ها یک شب دیگر باقیست هزارمین قصه اش از او با من و آخرینش با تو
 
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
زیر آبی های دریا در یکی از شبها ماهی کوچک از مادر پرسید :دورتر ها ماهیان ازدریا می گفتند. دریا کجاست؟
مادرش گفت : نمی دانم اما شنیده ام او که در پی دریاست جان خود را خواهد باخت . اما ماهی کوچک نتوانست که بنشیند
 
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟
 
مادرش از لاک پشت پیری گفت که بلد راه بود و لاک پشت  آنچه مادر گفته بود را تکرار نمود . اما ماهی دیگر تاب نداشت با خود می اندیشید حسی با من می گوید
تو از دریا متولد شده ای دریا همه چیز توست باید که به خاستگاهت بازگردی
و لاک پشت نشان دریا را به او داد " همین طور راست برو " و ماهی کوچک به راه افتاد و رفت . رفت تا ساحل . آبها دل بی تاب ماهی را به ساحل زدند. ماهی کوچک  بی تاب تر شد اولین بار ... نه ...آخرین بار دریا را دید
فهمید آنچه سالها در پی آن بوده در آن بوده . برای یافتن دریا باید تنها دل به ساحل زد
 

 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 18:0  توسط طاهر حسینی

Designed By KakoShirazi.com

کد آهنگ در عشق فقط خدا